تبلیغات
قصه های خواندنی - چند داستان كوتاه و جالب


داستان های جالب و خواندنی ، کوتاه و طنز
درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

صفحات جانبی:

نویسندگان:

ابر برچسبها:

نظرسنجی:

آمار وبلاگ:

گوگل رنک

پیج رنک

رتبه سنج گوگل


Admin Logo themebox

چند داستان كوتاه و جالب

نوشته شده توسط:عباس
یکشنبه 15 مرداد 1391-08:45 ب.ظ

دیوانه هستم اما احمق نیستم...
فرستاده شده توسط پردیس مرادی

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یك تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیك بپردازد.
هنگامی كه سرگرم این كار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ كه در كنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود كه چه كار كند.
تصمیم گرفت كه ماشینش را همان جا رها كند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یكی از دیوانه ها كه از پشت نرده های حیاط  تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر كدام یك مهره بازكن و این لاستیك را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نكرد ولی بعد كه با خودش فكر كرد دید راست می گوید و بهتر است همین كار را بكند.
پس به راهنمایی او عمل كرد و لاستیك زاپاس را بست.
هنگامی كه خواست حركت كند رو به آن دیوانه كرد و گفت:

خیلی فكر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت:

من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق كه نیستم!

بازم هوش ایرانی ها...

همین چند هفته پیش بود كه یك ایرانی داخل بانك در منهتن نیویورك شد و یك بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش كارشناس بانك رفت و گفت كه برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یك وام فوری بمبلغ 5000 دلار دارد. كارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد كرد و گفت كه برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی دارد و مرد هم سریع دستش را كرد توی جیبش و كلید ماشین فراری جدیدش راكه دقیقا جلوی در بانك پارك كرده بود را به كارشناس داد و رییس بانك هم پس از تطابق مشخصات مالك خودرو بالاخره با وام آقا موافقت كرد آن هم فقط برای دو هفته، كارمند بانك هم سریع كلید ماشین گران قیمت را گرفت وماشین به پاركینگ بانك در طبقه پائین انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور كه قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار كارمزد وام راپرداخت كرد. كارشناس رو به مرد كرد و از قول رییس بانك گفت:

از این كه بانك ما رو انتخاب كردید متشكریم و گفت ما چك كردیم ومعلوم شد كه شما یك مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یك سوال برام باقی مانده كه با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین كه 5000 دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به كارشناس بی چاره كرد و گفت:
تو فقط به من بگو كجای نیویورك میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارك كنم.؟!



اولین روز كاری...

مردی به استخدام یك شركت بزرگ چندملیتی درآمد.

در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و گفت:

" یك فنجان قهوه برای من بیاورید."
صدایی از آن طرف پاسخ داد:

" شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی ؟"
كارمند تازه وارد گفت: " نه "
صدای آن طرف گفت:

"من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق"
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت:

" و تو میدانی با كی حرف میزنی بی چاره."
مدیر اجرایی گفت: " نه "
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.



مرد جوان و كشاورز


مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر كشاورزی بود.
كشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.

من سه گاو نر را آزاد می كنم اگر توانستی دم یكی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول كرد.

در طویله اولی كه بزرگترین بود باز شد. باور كردنی نبود بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی كه در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می كوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله كه كوچك تر بود باز شد. گاوی كوچك تر از قبلی كه با سرعت حركت كرد. جوان پیش خودش گفت: منطق می گوید این را ولش كنم چون گاو بعدی كوچك تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همان طور كه فكر می كرد ضعیف ترین و كوچك ترین گاوی بود كه در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگیرد...
اما گاو دم نداشت!
نتیجه :

زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ممكن است كه دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی كن كه همیشه اولین شانس را بربایی.


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 29 مرداد 1391 11:27 ق.ظ

How do you stretch your Achilles?
یکشنبه 26 شهریور 1396 11:24 ب.ظ
Awesome blog! Do you have any tips and hints for aspiring writers?
I'm hoping to start my own site soon but I'm a little lost
on everything. Would you propose starting with a free platform like Wordpress or go for a paid option? There are so many options out there that I'm completely overwhelmed ..
Any suggestions? Cheers!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر