تبلیغات
قصه های خواندنی


داستان های جالب و خواندنی ، کوتاه و طنز
درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

صفحات جانبی:

نویسندگان:

ابر برچسبها:

نظرسنجی:

آمار وبلاگ:

گوگل رنک

پیج رنک

رتبه سنج گوگل


Admin Logo themebox

خدایا هزار مرتبه شکرت

نوشته شده توسط:عباس
دوشنبه 15 تیر 1394-04:36 ب.ظ

خدایا هزار مرتبه شکرت
شکرت ...
ممنون





خدایا شکرت فقط همین



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 15 تیر 1394 04:38 ب.ظ

مدیر و منشی :: داستان عجیب غریب

نوشته شده توسط:عباس
دوشنبه 1 دی 1393-04:52 ب.ظ

//قبلا هم از این وبلاگ یبار داستان   گداشته بودم ولی این یکی ...

//da3tanekotah . persianblog . ir

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 1 دی 1393 04:54 ب.ظ

پیمان درویش

نوشته شده توسط:عباس
پنجشنبه 13 آذر 1393-02:03 ب.ظ

// بدک نبود گفتم برای شما هم بزارم شاید خوشتون بیاد به نظر من یه نکته اساسی داره این داستان اونم اینه که اگه گناه درویش رو یه آدم معمولی میکرد شاید هیچوقت به این عزاب دچار نمیشد و اینکه واقعا چرا وقتی نزدیک تر میشی جور شکستن عهد بیشتر میشه ؟؟؟ .ضمنا شرمنده وقت نمیکنم بگردم و داستان ها بهتر پیدا کنم وگرنه ...
// dastanak.com

درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.

قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟

 .

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 آذر 1393 02:23 ب.ظ

خواستگار کوهی !

نوشته شده توسط:عباس
شنبه 1 آذر 1393-03:19 ب.ظ

// منبعش یادم رفته کجا بود جایی کپی کرده بودم برای خودم و واسه شما میزارم
دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه
در بالای یه صخره کوه
جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن
تصمیم می گیرن داد بزنن
و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.
.
.
.
و بعدش شنیدن

…… ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟
.
ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟
.
ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟
.
ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟
.
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟


یه نگاهی به هم انداختند
لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ
در حالی که از صخره پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس بخونیم ....

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 1 آذر 1393 03:21 ب.ظ

داستانی طنز از جلال آل احمد

نوشته شده توسط:عباس
چهارشنبه 23 مهر 1393-11:38 ق.ظ

//جلال آل حمد هم که خودمون میدونیم کارش حف نداره

//این داستان خودمم نخوندم وقت نکردم بمونه واسه بعد منبع :بیتوته

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. یک چوپان بود که یک گلة بزغاله داشت و یک کلة کچل، و همیشه هم یک پوست خیک می‌کشید به کله‌اش تا مگس‌ها اذیتش نکنند. از قضای کردگار یک روز آقا چوپان ما داشت گله‌اش را از دور و پر شهر گل و گشادی می‌گذراند که دید جنجالی است که نگو. مردم همه از شهر ریخته بودند بیرون و این طرف خندق علم و کتل هوا کرده بودند و هر دسته یک جور هوار می‌کردند و یا قدوس می‌کشیدند. همه‌شان هم سرشان به هوا بود و چشم‌هاشان رو به آسمان. آقا چوپان ما گله‌اش را همان پس و پناه‌ها، یک جایی لب جوی آب- زیر سایة درخت توت خواباند و به سگش سفارش کرد مواظبشان باشد و خودش رفت تا سروگوشی آب بدهد. اما هرچه رو به آسمان کرد چیزی ندید. جز این‌که سر برج و باروی شهر و بالاسر دروازه‌هاشان را آینه‌بندان کرده بودند و قالی آویخته بودند و نقاره‌خانة شاهی، تو بالاخانة سردروازة بزرگ، همچه می‌کوبید و می‌دمید که گوش فلک را داشت کر می‌کرد. آقا چوپان ما همین‌جور یواش یواش وسط جمعیت می‌پلکید و هنوز فرصت نکرده بود از کسی پرس‌وجویی بکند یک‌دفعه یکی از آن قوش‌های شکاری دست‌آموز مثل تیر شهاب آمد و نشست روی سرش. از آن قوش‌هایی که یک بزغاله را درسته می‌برد هوا. و آقا چوپان ما تا آمد بفهمد کجا به کجاست، که مردم ریختند دورش و سر دست بلندش کردند و با سلام و صلوات بردند. کجا؟ خدا عالم است. هرچه تقلا کرد و هرچه داد زد- مگر به خرج مردم رفت؟ اصلا انگار نه انگار! به خودش گفت« خدایا مگه من چه گناهی کرده‌ام؟ چه بلایی می‌خوان سرم بیارن؟ خدا رو شکر که از شر این حیوون لعنتی راحت شدم. نکنه آمده بود چشام رو درآره!...» و همین‌جور با خودش حرف می‌زد که مردم دست به دست رساندندش جلوی خیمه و خرگاه شاهی و بردندش تو. آقا چوپان ما از ترس جانش دو سه بار از آن تعظیم‌های بلند بالا کرد و تا آمد بگوید « قربان...» که شاه اخ و پیفی کرد و به اشارة دست فهماند که ببرندش حمام و لباس نو تنش کنند و برش گردانند.

 



ادامه مطلب

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 23 مهر 1393 11:40 ق.ظ

که موی گندیده به چشم نیامده ات هم مازاد بر مصرف من است

نوشته شده توسط:عباس
شنبه 1 شهریور 1393-01:52 ق.ظ

تمام این شعر که سه واژه اش را هنوز بیشتر نسروده ام، قبل از این نسروده ام /
 می خواهد بگوید که هوا برای زندگی کافی نیست، و نور نیز لازم /
 و این می رساند که اگر رسانا باشد شعر، آنکه می سراید می تواند مرده باشد و می تواند کور کامل /
 و این می رساند که آنکه می رساند عاشق است که کور می تواند باشد و مرده /
 پس هوا را از او بگیر، خنده ات را نه /
 هوا را از او بگیر، گریه ات را نه /
 که موی گندیده به چشم نیامده ات هم مازاد بر مصرف من است /

(محسن نامجو)




حال و هوای شاعری اینروز ها خفه کرده ما را ..


---------------------------------------------
انگار اینجا کسی از شعر خوشش نمیاد ، نظر مظر نمیدین !!



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 23 مهر 1393 11:30 ق.ظ

ای پـــریشان طره تا چنــدم پریشان می گــــذاری

نوشته شده توسط:عباس
دوشنبه 20 مرداد 1393-06:02 ب.ظ

نیست در ســــودای زلفش کار من جز بیقـــــراری

ای پـــریشان طره تا چنــدم پریشان می گــــذاری

یار دل سخت است یا من سست بختم ؟می ندانم

اینقـــــدر دانم که از زلفش مرا نگشـــود  کـــــاری

شمـــع رخســــاری ، ولی روشن کن  بزم  رقیبی

ســـرو بالایـی ولــــی بیگانگــــــان را در کنــــاری

عمـــر من! جــــان عزیـــزی لیــک دائم در گریــزی

جـــان من عمــــر عزیـــــزی لیک دائم در گـــذاری

آفتابـــــــا!  از  در میخانـــه مگــــذر کاین حریفــان

یا بنوشنـــدت که جامـــی یا ببوسنــدت که یــاری

ای بهم پیوستــه ابــرو رحــم کن بر دل دو نیــمی

ای بهم بشکسته گیسو ! رحم کن بر بی قـــراری

با خیـــال روز وصلــت در شب هجـــران ننــــــالم

در خـــــزان دارم به یــــاد روی زیبایت بهـــــــاری



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 20 مرداد 1393 06:03 ب.ظ

داستانی کوتاه از عدالت امام علی (ع)

نوشته شده توسط:عباس
جمعه 22 شهریور 1392-10:18 ب.ظ

 شخصى ادّعایى نسبت به حضرت امیر المؤمنین على(ع) داشت. بنا شد در حضور خلیفه دوم، به این ادّعا رسیدگی شود. مدّعى حاضر شد.

خلیفه خطاب به امام على(ع) گفت: ... اى ابا الحسن، در كنار مدّعى بنشین تا اختلاف را حل كنم.

خلیفه دوم در این موقع آثار ناراحتى را در سیماى حضرت على(ع) دید. از حضرت(ع) پرسید: ... اى على! از این كه در كنار مُدّعی قرار داری، ناراحتى؟.

امام على(ع) فرمود: ... نه، ناراحتم از آن كه در رفتارت نسبت به ما دو نفر عدالت را رعایت نكردى، زیرا مُدّعی را با نام صدا كردى ولی مرا با كنیه و لقب(ابو الحسن) خواندى. ممكن است طرف دعوا نگران شود که به عدالت قضاوت نمی شود.


----

یا علی
 


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 22 شهریور 1392 10:24 ب.ظ

فوت کن!

نوشته شده توسط:عباس
جمعه 11 مرداد 1392-12:57 ب.ظ

 اشتم با ماشینم می رفتم سر کار که موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید الووو..، فقط فوت کرد !
گفتم اگه مزاحمی یه فوت کن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت کن .

دوتا فوت کرد.

گفتم اگه زشتی یه فوت کن اگه خوشگلی دوتا فوت کن دوتا فوت کرد .

گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت کن اگه هستی دوتا فوت کن دوتا فوت کرد .

گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت کن اگه میتونی بیای دوتا فوت کن دوباره دوتا فوت کرد .

با خوشحالی گوشی رو قطع کردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادکلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فکرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم که زنم صدام کرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟

اگه نمیای یه فوت کن اگه میای دوتا فوت کن
 


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

داستانی کوتاه و زیبا از تختی

نوشته شده توسط:عباس
یکشنبه 6 مرداد 1392-12:47 ق.ظ

هنگام اعطای مدال توسط شاه به تختی:

  هرچه دوستش به او گفت :

غلامرضا خم شو ، فایده ای نداشت
بعد از مراسم ازش پرسیدن ، چرا خم نشدی

برایت دردسر میشود ، او شاه مملکت است

گفت: هر که میخواهد باشد

تختی فقط برای بوسیدن دست مادرش خم میشود

  


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 7 مرداد 1392 06:18 ب.ظ

دست مزد

نوشته شده توسط:عباس
شنبه 5 مرداد 1392-08:36 ب.ظ

 « یك پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیكی یك دبیرستان خرید. یكی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا این كه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی كه بلند، بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی را كه در خیابان افتاده بود شوت می‌كردند و سر و صدای عجیبی راه انداختند. این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیرمرد كاملاً مختل شده بود. این بود كه تصمیم گرفت كاری بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این كه می‌بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همین كار را می‌كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنید. من روزی 1000 تومن به هر كدام از شما می دهم كه بیایید اینجا، و همین كارها را بكنید.»
 


بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی‌تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالی نداره؟»

بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر می‌كنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت كنیم، كور خوندی. ما نیستیم.»
و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.

شما چه تفسیر مدیریتی یا سازمانی از این حكایت دارید؟»
لطفا تفسیرهای خود را برای ما ارسال نمائید.

نظرات() 
دنبالک ها: منبع 
تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 5 مرداد 1392 10:51 ب.ظ

انسان های بزرگ(داستانی تکراری ولی محشر)

نوشته شده توسط:عباس
دوشنبه 31 تیر 1392-02:40 ق.ظ

 

روزی روبرت دوونسنزو گلف   باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.

دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.

 

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!

دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.

دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 6 مرداد 1392 01:22 ق.ظ



  • تعداد کل صفحات:11 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...